محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
204
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
صعود و نزول است فقط بدون قبض و بسط ، پس اجزاى عِرق مع ثبوت نسبت آنها با يكديگر يك بار صاعد مىشوند بتمامها و باز هابط مىگردند . و استدلال مىكنند اينان به آنكه حركت رگ اگر به قبض و بسط مىبود پس حالت انبساط ازدياد در عرض عِرق مشهود مىشد و كذلك نقصان در عرض ، وقت ميلش به انقباض ، زيرا كه در انبساط لا محاله اجزاى شىء متعاقب يكديگر به هر جانب افراشته مىگردند و اين مستلزم آن است كه در حالت بسط بعض اجزاى عرق اول ملاقى به اصبع شوند بعده متصلا بعض ديگر تا كه حركت انبساطى به نهايت رسد ، همچنان در انقباض بعض اجزا بايد كه اول مفارق شوند از اصبع پس بعض ديگر و چون چنين باشد بالضرور فزودن در عرض به ترتيب حال انبساط و كاهيدن حالت انقباض محسوس همىشود و به تجربه پيوسته كه در احساس نبض اين معنى مقصود است ، پس حركت نبض به قبض و بسط نباشد و چون حركت نبض به قبض و بسط منتفى شد حركت به توتير لازم آمد بهر آن كه حركت رگ از اين دو وجه بيرون نمىتواند بود . و در رد اين قول توان گفت كه از عدم احساس ازدياد و انتقاص در عرض بسطاً و قبضاً لازم نمىآيد كه انكار كنيم از انبساط و انقباض و اعتراف نمائيم به توتير ، بهر آن كه علت عدم احساس تفاوت حالت بسط و قبض مىتواند شد كه قلَّت تفاوت بود نسبت به ازدياد و انتقاص در اين يك و ايضا مىتواند كه با وجود كثرت تفاوت محسوس نشود ازدياد و انتقاص بنا بر آنكه نزد اكثر حالت شريان ، حالت انقباض مدرَك نمىشود ، ترك نظر از مقدار عرضش و حكم بر ازدياد حالت انبساط وقتى نمودهاند كه مقيسٌ عليه وى كه حالت انقباضى است مدرَك شود و ليس فليس . اما نزد جمهور حركت نبض به قبض و بسط است چنانچه گذشت و دليل كامل ايشان كه بر همه حجت باشد كشف حال عرق است به آنكه پوست و گوشت از بالاى شريان جدا كنند و بر حقيقت رگ آگاه شوند . و نزد كسانى كه به محسوس بودن حركت انقباضى قائلاند حالت بسط و قبض در عرض نيز تفاوت پيدا است . قسم دوم در آن كه محرِّك رگ كيست و اينجا چند قول است : يكى آن كه محرِّك قوّت حيوانى است و عام است كه قوت مذكور متحد باشد به شخص در قلب و شرائين يا مختلف باشد از شخص در آنها و مذهب جالينوس همين است . دوم آن كه محرِّك قوّت طبيعى است ، يعنى طبع شريانى . سوم آن كه محرِّك جاذبه و دافعهء روح است كه در شريان است . چهارم آن كه محرِّك قلب است و جنبش شرائين از جنبش قلب به مثابهء جنبش فروع و شاخههاى شجر است از جنبش اصل شجر . پنجم آن كه علت حركت شرائين جزر و مد روح و خون شرائين است . ششم آن كه محرِّك او قوّت ارادى است و مختار قَرشى همين است ، لهذا نوشته : اگر گويند انسان را در اين حركت شعور و اختيار نمىباشد پس ارادى چگونه تواند بود ؟ جوابش آن است كه حركت عضلات بالاتفاق ارادى است و حال آن كه حيوان را اصلا در آن حركت اطلاعى نيست ، پس در بودن حركت ارادى اختيار و شعور ضرور نيست ، چه عام است كه فعل ارادى طبيعى مقرون به شعور باشد يا نه . قسم سوم در آن كه قبض و بسط شرائين هر دو بالقَسْراند ، يا بالطبع ، يا يكى بالقَسْر و ديگر بالطبع و قاسر كيست ؟ و طريقش چيست ؟ و اينجا نيز اقوال است : يكى آن كه هر دو بالقَسْراند و اين چنان بود كه فرض كنند كه چون قلب منبسط مىشود جذب مىكند روح را از شرائين جهة ضرورت خلأ ، پس شرائين بالقَسْر نيز جهة استحاله خلأ منقبض مىگردند و باز چون قلب منقبض مىشود و روحى كه در وى جمع آمده بود به سوى شرائين باز پس مىگردد و شرائين نيز بالقَسْر منبسط مىگردد جهة تمكين روح . دوم آن كه هر دو بالطبعاند ، زيرا كه به هر دو حركت افتقار بالطبع واقع است براى استنشاق هوا و دفع بخار . و اگر گويند از طبقهء